1249
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 5:53
خدايا من باز دارم اشتباه ميكنمxa0 ميشه خودت بهم كمك كني؟xa0 اه!xa0
1250
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 5:53
ديروز تنها كار مفيدي كه كردم اين بود كه صبح زود پاشدم رفتم باشگاه بعدش گفتم سر راهم برم سريع واسه الي و زي زي وسايل كريسمس بخرم بفرستم براشون و سريع برم خونه پاي درس و كار و زندگي در عوضش يه خرس به گندگي خودم خريدم و كلي پولش رو دادم و تا شب با اين خرسه مشغول بودمxa0 و به همين سادگي روزمو به مزخرف ت...
1246
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 11:13
چند ماه پيش واسه اينكه بيكار بودم و وقت زيادي داشتمxa0 رفتم يه امتحان انگليسي سخت رو ثبت نام كردم كه به بهانه ي اين انگليسي هم بخونم و هر چي يادم رفته يادم بيادxa0 الان هرچي به امتحان نزديك تَر ميشم هم برام مهم تَر ميشه هم بيشتر ميفهمم كه اصلا آمادگيشو ندارم! امكان قبوليم يه چيزي حدود منفي يك درصده....
1245
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 21:36
يه نَفَر كه نميدونم دختره يا پسر يا شايدم هر دوش !xa0 برام كامنت گذاشته كه دوست دارم بدونم چه شكلي هستي و اينكه چه حسي داره آدم از ته دلش فكر كنه خوشگله؟xa0 ببين پسرم يا دخترم يا شايدم هر دوش! حدس زدنش خيلي كار سختي نيست چون من اگه خوشگل بودم كه وبلاگ بازي نميكردم پسر بازي ميكردم !xa0 و دوم اينكه هم...
1243
-
تاریخ: 1395/7/20 ساعت: 5:55
امروز اول مهر منِ و دقيقا مثل بچه هاي اول دبستاني وحشت كردم كاش برف ميومد تعطيل ميشد ( تا حالا همچين چيزي رو اينجا نشنيدم) كاش زبونشونو مثل زبون مادري ميفهميدم واي كه چقد محيط جديد،آدماي جديد و در كل اولين بار همه چيز سخته پ.ن:اينجور مواقع ميفهمم كه بعضي حس و حال ها با بالا رفتن سن تغيير نميكنهxa0
1239
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 11:39
وقتي تو كلاس هستم همه ش عادت دارم بازيگوشي كنم همه ش يا دارم با گوشيم ور ميرم يا چرت ميزنم يا فكر ميكنمxa0 اينه كه كلاس واسه م دير ميگذره و انرژي زيادي ميگيره و مجبور به دوباره كاري ميشمxa0 پ.ن: هر وقت يه جا باشي فكرت و تمركزت اونجا نباشه هم ديرتر ميگذره هم انرژي بيشتري ازت ميگيره زود خسته ميشي و نا...
1240
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 11:39
خانوم ايرانيه تو باشگاهxa0 همينطور كه داشت لباساشو عوض ميكردxa0 منم رو به روش نشسته بودم،گفتxa0 من هميشه به دختراي جوون دو تا چيز رو ميگمxa0 يكي اينكه وارد زندگي مرد زن دار نشين يكي اينكه نزارين چاق شين پ.ن: حرفاش به دلم ميشينه انقد كه از ته دل انگارxa0
1241
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 11:39
آدم جرات نداره بگه طرفدار شوبرت و باخxa0 انقد سريع برچسب كلاس گذاشتن بهت ميزنن ولي فاش ميگويم و از گفته ي خود دلشادم شوبرت روح منو جلا ميدهxa0
1242
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 11:38
فرزندم !xa0 يك سري از دوستان تو فقط زماني هستند كه سنگ صبوري براي درد و دل ميخواهند و به ياد بياور زماني را كه تو در حال فوت شدن بودي و آنها به راحتي ساعت ١٠ شب ميگفتند " من بخوابم؟ فردا بايد زود پاشم،حالا بعدن حرف ميزنيم" !xa0 فرزندم !xa0 اينكه تو به دوستان خود در وقت سختي كمك ميكني بد نيست اينكه آ...
1238
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 16:29
فلسفه ي پوشيدن لباس خواب چيه واقعا؟xa0 خب با همون لباس خونه مون كه خيلي هم راحته چرا نميكپيم؟ پ.ن: زني در آستانه ي دو دو تا چهارتا كردن براي خريد لباس خواب گرم براي زمستان
1231
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 10:45
يه خاله ي خيلي با ديسيپلين و جدي دارم كه يه پسر خيلي خيلي خوش قيافه داره وقتي ١٦،١٧ ساله م بود فكر ميكرد ممكنه بين منو پسرش يه چيزي باشه( كه البته نبود ) و داشت جلز ولز ميكرد كه اگه چيزي هست بفهمه زودتر و جلوشو بگيرهxa0 يه روز صبح كه خونه ي ما بود من داشتم صبحونه ميخوردم اومد نشست رو به روي منxa0 پا...
1232
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 10:45
ما از كهولت مرديم يكي عاشقمون نشدxa0 همه يا خواستن ازمون سواستفاده كنن يا خواستن ازمون سواستفاده كنن( اين با بالايي فرق داره) xa0پ.ن:البته اين همه رو هم شما در حد يه نَفَر و نيم حساب كن:))
1233
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 10:45
از هجوم تفكرات نصف شبي همراه با سر درد و جيش و تشنگي پ.ن:راستي چي شد چراxa0 انقد روابط عاطفي مهم شدن يا كلا هستن
1234
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 10:44
اين مسائل طبيعتا نبايد خيلي مهم باشنxa0 ولي مهم شدنxa0 شايد به خاطر بالا تَر رفتن سن باشهxa0 و اين جو بدي كه دورت شكل ميگيرهxa0 همه تا باهات آشنا ميشن ميپرسن كه كسي تو زندگيت هست يا نه همه از اين ميگن كه جوونيت حيفه نزار برهxa0 همه از اين ميگن كه پير ميشي و تنهاxa0 ولي هيچ كس نمياد بگه آخرش كه همه ت...
1235
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 10:44
الان كه داشتم اينا رو مينوشتم ياد تو افتادم...xa0 وقتي بهم گفتي( به يه دختر ٢٣ ساله ي سر خوش و پر از اميد )xa0 گفتي خيلي احساس تنهايي ميكني؟xa0 منم با فخر فراوان بهت گفتم من هيچ وقت احساس تنهايي نميكنمxa0 و بعد تو گفتي ( يه مرد ٤٣ ساله ي تنها و شكست خورده و تنها و افسرده و تنها و تنها ) خوش به حالت....
1236
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 10:43
راستي منو يادت مياد ؟ :)xa0 همون به قول خودت فسقلي دائم الناراحت كه گريه ميكردم ميگفتم چرا دوستم نداري چرا اذيتم ميكنيxa0 بعد ميخنديدي صداتو نازك ميكردي ادامو درميوردي:xa0 چرا دوستم نداري...چرا اذيتم ميكني...من از همه خوشگلترم نه... پ.ن:سه سال گذشته همه ش ولي من روم نميشه ديگه انقد احمق باشم جلو كسي...
1237
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 10:43
خدايا ما رو هم يه خورده دَعوس خلق ميكردي مرديم از خوبي و نيجيبي:)) پ.ن: حالا كه مُده
1228
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 18:58
يه آدمايي هم هستيم حتي اگه يه چيزي خوب هم تموم شده باشه تا گند نزنيم بهش ول نميكنيمxa0 كلا انگار به پايان گند عادت دارمxa0 پ.ن: گَند اندينگ :))
1227
-
تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 18:13
يكي از دوستام از دوره ي ليسانسش به يكي از همكلاسياش نظر داره همون كراش!xa0 بعد خلاصه ديروز هي داشت ميگفت واي من اينو ميخوام واي دلم براش تنگ شده ما هم همه دلداري ميداديم تا اينكه امروز يهو اومد گفت كه پسره بهش پيغام داده و ديدن هموxa0 حتي ما هم كه دوريم حالمون خوب شد و در شاديش شريك شديم و هيجان زده...
1225
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 9:23
امروز خونه ی سارا همینطور که داشتم کاهو مشستم واسه سالاد موبایلم زنگ خورد به سارا گفتم دستم خیسه جواب بده نگاه کرد گفت از ایرانه "ن"بود فهمیدم یه خبری شده هول شدم سریع دستامو خشک کرده خشک نکرده گوشی رو جواب دادم تا جواب دادم گفتم عزیزم بیمارستانی؟ گفت از کجا فهمیدی ؟ گفتم چی شد؟ گفت دیشب خواب دیدم ص...