
يه خاله ي خيلي با ديسيپلين و جدي دارم كه يه پسر خيلي خيلي خوش قيافه داره وقتي ١٦،١٧ ساله م بود فكر ميكرد ممكنه بين منو پسرش يه چيزي باشه( كه البته نبود ) و داشت جلز ولز ميكرد كه اگه چيزي هست بفهمه زودتر و جلوشو بگيره يه روز صبح كه خونه ي ما بود من داشتم صبحونه ميخوردم اومد نشست رو به روي من پاشو انداخت رو اون پاش و خيلي جدي، حالت گوينده هاي اخبار ، گفت تو دختر خوشگلي هستي خيلي ها بعدن عاشقت خواهند شد ولي الان فعلا درست رو بخون و روي پسراي كم سن حساب باز نكن منم از اونجايي كه يه مقدار عقلم شُل بود اون موقع هار هار تار تار كردم و نگفتم اين شعر و غزلا چيه ميگ...
ادامه مطلب