تولد دخترک بود و میخواست تا صبح توی دیسکوی شلوغ و پر سر و صدا بی وقفه برقصه و شوهر ۱۸ سال پیرترش میخواست تو خونه ی باشه و با پیژامه ی راحتش جلوی تلویزیون روی کاناپه ولو شه و فوتبال ببینه و آبجو بخوره...
همون قصه ی تکراری دختر شلوغ دنبال هیجان و مرد آروم دنبال آرامش که اولش جذب هم میشن بعد دافع شروع میشه...
نتیجه ی بحثای پی در پی امشبشون این بود که با قهر و قیض راهی خونه شدن...
و من الان که تو قطار نشستم به مقصد خونه فقط به این فکر میکنم که چرا هیچ وقت دو تا آدم شبیه هم با هم ازدواج نمیکنن ؟!
چرا این اشتباه سالهای سال که در طول تاریخ تکرار میشه...
دلم میخواد براش بنویسم که همه چیز خوبه؟ اما شاید بهتره بی تفاوت بمونم ...
برچسب:
نویسنده: نرگس حسنی