یادم افتاد این زبون بسته ها رو از وقتی خریدم نه آبشون عوض شده نه غذا خوردن
همینطور که داشتم با خرده های نون تست میرفتم سراغشون به مامانم گفتم که امروز براشون غذا بخره
مامان هم با اطمینان گفت که باشه!
تو دانشگاه بودم وسط روز که یادشون افتادم برای داداش نوشتم که واسه ماهی قرمزا غذا بخر...استیکر ماهی
الان که اومدم خونه و ولو شدم رو تخت و دندونم درد میکنه و حس سرما خوردگی دارم یادم افتاد نه کسی براشون غذا خریده نه آبشون عوض شده...
دلم سوخت براشون...اما نمیتونم از جام پاشم...
کاش یه فردا رو هم دووم بیارن...
برچسب:
نویسنده: نرگس حسنی