این حس گرم و خوشایند از یه برنامه یا سریال تلویزیونی
ولی با دورهمی و مهران مدیری افتاد
دیشب وقتی تموم شد در شب تولد ۵۰ سالگیش و تیتراژ با اون آهنگ و صدای فوق العاده رفت بالا
حس کردم دوباره ۱۷ سالمه...یه عالمه رویا دارم و هنوز عاشق اینم که بازیگر شم و برم توی دنیای هنر
هنوز طرفدار دو آتیشه ی مهران مدیریم...هنوز کشف نکردم دنیا رو...هنوز از شر مدرسه ی لعنتی خلاص نشدم
هنوز ابرو ورداشتن به نظرم خفن ترین کار دنیاست و میمیرم که بدونم با ابروی ورداشته چه شکلی میشم
و مشتاقانه انتظار سالهای بعد از مدرسه رو میکشم...
اون موقعی که به هیچ وجه نمیتونستم ۲۸ سالگیم رو تصور کنم...اصلا مگه وجود داشت؟
خیلی دور بود ۲۸ سالگی برای اینکه اتفاق بیوفته...
اون موقع ۲۸ سالگیم در تصورم حتما روزایی بوده که من خیلی بزرگ شدم
۲۸ سالگی قطعا سنی بوده که من هرچی از دنیا میخواستم رو گرفتم و فقط دارم خالی از هر استرسی لذتش رو میبرم
بد نشد ۲۸ سالگیم...اما قطعا اون چیزی نشد که تصورم میکردم و براش برنامه ریزی میکردم
و البته من هیچ وقت اون آدم بزرگی که تصور میکردم نشدم
و گرنه الان با تیتراژ پایانی دورهمی دلم یهو نمیریخت
من هنوز همون ۱۷ ساله ی طرفدار مهران مدیریم که رویاهای دور و دراز کمتر داره...یه کمی محافظه کار تر
یه کمی آروم تر...یه کمی محکمتر...یه کمی پیرتر...
برچسب:
نویسنده: نرگس حسنی