
الان كه داشتم اينا رو مينوشتم ياد تو افتادم... وقتي بهم گفتي( به يه دختر ٢٣ ساله ي سر خوش و پر از اميد ) گفتي خيلي احساس تنهايي ميكني؟ منم با فخر فراوان بهت گفتم من هيچ وقت احساس تنهايي نميكنم و بعد تو گفتي ( يه مرد ٤٣ ساله ي تنها و شكست خورده و تنها و افسرده و تنها و تنها ) خوش به حالت...من خيلي احساس تنهايي ميكنم ... پ.ن: من اون موقع اصلا نفهميدم چي گفتي! الان ميفهمم نه به خاطر اينكه خودم اين احساس رو دارم( كه ندارم ) الان ميفهمم چي گفتي چون يه خورده بزرگ شدم... فهميدم زندگي با دوستات بري كافه و پارك و هر هر كني نيست تا آخر عمرت دلت دوست پسر / دختر بازي نميخواد.....
ادامه مطلب