
صبح ساعت ٧ بيدار شدم كه هنوز هوا تاريك بود اينجور موقع ها بيشترين لذتش به اينه كه يه صبح به خير مسخره به دوستام بگم بعد بشينم به آهنگاي جديد كشف كردن از اسپاتيفاي يا حتي كتاب صوتي گوش كنم... زود اومدم باشگاه انتظار داشتم خانوماي ايراني تو باشگاه رو ببينم،چون خانه دارن معمولا صبحاي زود ميان كه به كاراي خونشون هم برسن اما نبودن امروز... تو راه داشتم كتاب "اتفاق" گلي ترقي رو ميخوندم و انقدر احساساتي شده بودم كه دلم ميخواست بشينم گريه كنم... داستان پسري كه تنها تو سن كم از ايران ميره و ياد دايي افتادم بهش پيام دادم و عكس كتاب رو فرستادم براش پ.ن: اگه بچه دا...
ادامه مطلب