
توي قطارم دارم ميرم يه شهر ديگه به يكي از دوستام سر بزنم يهو يادم افتاد دو سال پيش دقيقا همچين روزي نشسته بودم تو يكي از اين قطارا وحشت زده از همه چيز متعجب ولي بابا كنارم نشسته بود با اينكه درد نقرس امونش رو بريده بود با اون پاش دو تا چمدون سنگين رو از اينور اونور ميكرد نميزاشت من دست بزنم البته خب مثل هميشه عصباني بود... بابا هميشه مثل يه كوه پشتم بوده ولي... يه كوه هميشه عصباني پ.ن: اومدنم دو ساله شد...
ادامه مطلب