نيم تنه و كلاه حصيري ريختن تو خيابون و بستني ميخورن و ميخندن و بعضي وقتام به گرما غُر ميزنن
از جلوي دو تا پسر نوجوون رد شدم كه نشسته بود رو صندلياي ايستگاه قطار و وحشيانه ميخنديدن
هر وقت نوجوونا رو ميبينم كه تو خيابون دارن با هم وحشيانه ميخنده دلم خوش ميشه
ياد نوجووني خودم و دوستام ميوفتم
نوجووني چيه اصلا ! همين دانشجوييم كه يه بار انقدر خنديديم ميخواستن از اتوبوس بندازنمون بيرون
خانوم چادرياي تو اتوبوس هم يكي يكي ميومدن نصيحتمون ميكردن كه دختر خوب نيست انقدر بخنده
واي الانم يادش ميوفتم خنده م ميگيره با اينكه يادم نيست به چي انقدر ميخنديديم :)
احساس كردم من كه از جلوشون رد شدم يه چيزي راجع به من گفتن و بيشتر خنديدن كه البته من راضيم اگه بابت خنده ي بيشترشون شدم
داشتم فكر ميكردم به مامان بگم مثلا فردا ناهار آبدوغ خيار درست كنه با مخلفاتش و بشينيم رو زمين جلو تلويزيون بخوريم
عاشق كولر و پنكه و هندونه و آبدوغ خيار و صداي جير جيرك تابستونم
تازگيا خيلي به اين فكر ميكنم كه آدم از يه سني ديگه براش لذت بخش تره تو خونه بمونه و تو خونه خودش رو سرگرم كنه
و شبا سر يه ساعت مشخص بخوابه و حتي ديگه پارتي رفتن و تا صبح بيرون بودن شكنجه ميشه جاي خوشگذروني
من اندازه ي خودم تجربه كردم
نه بيشتر نه كمتر
پ.ن: shadden fahim, funeral of our fire
برچسب:
نویسنده: نرگس حسنی