همكار آلماني خيلي باهوشش و پسرخاله اي كه بعد ده سال ديدمش و باهم آشتي كرديم!
توي يه بار رو به روي آپارتمان بي نهايت كوچيك دختر خاله و البته واقع در پايين شهر نشستيم
توي پياده روي رو به روي كافه روي يه مبل خيلي قديمي و زهوار در رفته و كوكتيل خورديم و داد ميزديم كه صداي همو بشنويم
انقدر صداي آهنگ زياد بود
پسر خاله از عشق زيادش به يونان و آتن گفت و اينكه حتما يه روز آلمان لعنتي رو ول ميكنه و ميره آتن
از خاطرات مست شدنمون واسه هم تعريف كرديم و بعدم رفتيم توي رستوران يوناني اونور خيابون كه ديگه بايد تعطيل ميكرد
ولي به ما گفت كه بشينيم
نشستيم تو اون تاريكي و غذا خورديم تا اينكه من بي جنبه يهو بيهوش شدم رو شونه ي دايي :)
پ.ن: انقدر با عشق و حرارت از يونان تعريف ميكرد كه منو هم هوايي كرد
برچسب:
نویسنده: نرگس حسنی